کد خبر: ٥٤٧٧٩/ ١٨:٥٥ - پنج شنبه ٢٣ مهر ١٣٩٤/ تعداد بازدید: 7196
چاپ
ارسال به دوست
تاریخ شفاهی دانشگاه
طلایه داران دانشگاه
دکتر انوشیروان هدایت: تشخيص باليني در پزشكي رنگ باخته است
در پي سلسله گفتگوهاي طلايه داران اين بار به سراغ دكتر انوشيروان هدايت رفتيم پزشكي كه معتقد است با پول ملت متخصص شده و بر اين اساس تمام تلاش خود را براي خدمت به ملت بكار گرفته است.

دكتر انوشيروان هدايت متخصص جراحي عمومي است كه افتخار شاگردي پروفسور عدل بنيانگذار جراحي در ايران را دارد. وي پايه گذار بخش جراحي بيمارستان شريعتي بوده و اكنون در كسوت يك جراح پيشكسوت، همكاران و بيماران را همراهي مي كند.

 ابتدا با یک بیوگرافی کوتاه آغاز می کنیم. شما کجا متولد شدید؟ دوران دبیرستان و دانشگاه را در کجا گذراندید؟ و چه زمانی وارد دانشکده پزشکی شدید؟
عرض کنم که در حقیقت نطفه بنده در تهران گذاشته شد. اما به علت اینکه پدرم در مشهد شاغل بود، در سال ۱۳۱۰ در مشهد به دنیا آمدم و دوران کودکی ام در آنجا گذشت. به دلیل شغل پدرم هر چند سال در یکی از شهرستانها مانند تبریز، شیراز و... زندگی می کردیم و زمانی که کلاس سوم ابتدایی بودم، به تهران آمدیم.
وارد مدرسه «فیروز بهرام» شدم. این مدرسه هنوز هم پابرجاست و اکنون به میراث فرهنگی بدل شده است. تا کلاس یازدهم در آن مدرسه درس خواندم. در آن زمان یازدهم یا همان پنجم متوسطه یک امتحان نهایی داشت. می بایست امتحان نهایی می دادیم و اگر قبول می شدیم، می‌توانستیم انتخاب رشته کنیم. آن زمان ۳ رشته ریاضی، طبیعی و ادبیات وجود داشت و  من عاشق ادبیات بودم در ریاضیات هم بسیار استعداد داشتم اما چون‌ خانواده فکر می کردند که ادبیات فایده‌ای ندارد، به همین دلیل می‌خواستم به رشته ریاضی بروم اما دبیرستان فیروز بهرام فقط ششم طبیعی داشت. به همین خاطر به مدرسه دیگری که مشهور بود رفتم. در اینجا یادی کنم از مدیر دبیرستان فیروز بهرام، مرحوم مدن پور. در این دبیرستان یک محیط کاملا دموکراتیک حاکم بود و با اینکه همه از او می ترسیدند اما واقعا احترام می گذاشتند، اما در دبیرستان جدیدم محیط برعکس بود و بسیار مواظب دانش آموزان بودند، به همین دلیل من هم طاقت نیاوردم و به دبیرستان فیروز بهرام بازگشتم و در آنجا در کلاس ششم طبیعی مشغول به تحصیل شدم. دانشکده پزشکی بهترین گزینه ششم طبیعی بود. این گونه شد که دانشکده پزشکی را انتخاب کردم و در سال ۱۳۲۹ وارد دانشگاه تهران شدم.

کمی از فضای دانشکده پزشکی در آن زمان برای مان بگویید. اکنون چه تفاوت‌هایی به چشم شما می آید؟
سال ۱۳۲۹ که من دانشجو شدم از سالهای پرالتهاب دانشگاه تهران بود. ملی شدن صنعت نفت، دوره‌ کوتاه نخست‌وزیری دکتر مصدق و کودتای ۲۸ مرداد در همان سال ها رخ داد. چون عاشق ادبیات بودم تنها فکری که نمی‌کردم این بود که دانشجوی دانشکده پزشکی شوم.  اما حال پشیمان نیستم که چرا این کار را کردم و وقتی که وارد شدم، عاشقانه این درس را شروع کردم. شاگرد بدی هم نبودم و در سال ۱۳۳۵ فارغ التحصیل شدم.
بعد از فارغ التحصیلی دو مسئله نظر من را به رشته جراحی جلب کرد. یکی شخصیت پروفسور عدل و نوع تدریس، رفتار، منش ایشان و دیگری تجربه عمل جراحی بر روی خودم. به نظر من در رشته های جراحی یک طلایه دار داریم و آن هم پروفسور عدل هست و بس. ایشان تمام رشته های جراحی به جز چشم، گوش و حلق و بینی و زنان را مانند جراحی اعصاب، جراحی قفسه صدری، جراحی قلب و ارتوپدی در ایران بوجود آورد وگرنه قبل از آن چهار عمل اصلی تنها فتق و آپاندیسیت بود.
 در آن زمان احتیاج به عملی پیدا کردم که خدمت ایشان رفتم و من را عمل کرد. ایشان در دوره دانشجویی من و با نهایت محبت و بدون دریافت هیچ دستمزدی از من، مرخصم کرد و به همین خاطر من شیفته اخلاق ایشان شدم. پس از تمام شدن پزشکی عمومی در کنکور جراحی بیمارستان سینا شرکت کردم. آن زمان بیمارستان سینا پر متقاضی ترین جا برای رزیدنتی یا دستیاری بود.
من در سال ۱۳۳۵ در کنکور دستیاری شرکت کردم و قبول شدم. آن زمان دوره  جراحی عمومی۳ سال بود. وقتی این ۳ سال گذشت من متخصص شده بودم، اما برای عضو هیات علمی شدن به ۴ سال دوره آموزشی نیاز بود و ما می توانستیم تقاضا کنیم که یکسال اضافه تر بمانیم. چند نفر از ما تقاضا را ارائه دادیم و بیشتر ماندیم.
آن زمان دستیار یا رزیدنت امروزی به هیچ وجه حقوق نداشت. یعنی کار کاملا مجانی بود، ما با جان و دل آن را می پذیرفتیم و در این ۴ سال هم به هیچ وجه دستمزدی دریافت نمی کردیم. دوره ۴ ساله که تمام شد باید برای پستی در دانشگاه اقدام می کردیم.
مشاغل در دانشگاه به خصوص بیمارستان سینا محدود بود. پست ها شامل رئیس درمانگاهی، دانشیاری، استادی بود و به طور نمونه برای اینکه فرد دیگری به آنجا بیاید باید یک نفر از آنها یا ارتقا پیدا می‌کرد یا از آنجا می‌رفت. من می خواستم بمانم و در عین حال هیچ پستی هم نداشتم. خدمت پروفسور عدل رفتم و گفتم که می خواهم در خدمت شما باشم و یاد بگیرم. به من گفت می توانی به عنوان دستیار رسمی یا همان مربی (امروزی) کار کنی. در آن زمان مربی می توانست با دیپلم پزشکی وارد شود و من چون متخصص بودم در سال ۱۳۴۰ تقاضای یک دوره تکمیلی در فرانسه کردم که در سال ۱۳۴۱ مرا پذیرفتند.
یکسال به فرانسه رفتم و در بخش پروفسور «سیکار» جراح معروف فرانسه مشغول شدم. این را هم  بگویم که دانشگاه خرج سفر نمی داد و فقط ۶۰۰ تومان حقوق که در اصل حقوق بیمارستان بود به ما پرداخت می شد. بعد از اینکه به ایران برگشتم به بیمارستان سینا رفتم، سیستم استخدامی در دانشگاه تغییر کرده بود و به جای رئیس درمانگاهی، استادیاری آمده بود، استادیار هم تعداد محدودی انتخاب می شدند. آن سال امتحان سراسری گذاشتند که هم متخصصان در ایران یعنی از بیمارستان سینا و هزار تختخوابی سابق (بیمارستان امام فعلی) و هم کسانی که از خارج تخصص گرفته بودند در آن شرکت کردند. این امتحان کتبی و شفاهی بود و به گونه ای بود که استادان خودمان از ما امتحان نمی گرفتند. فردای آن روزی که من امتحان دادم پروفسور عدل به بیمارستان سینا آمد و همه از ایشان نتیجه امتحان را سوال کردند که پروفسور عدل ۳ بار گفتند هدایت. من نفهمیدم، گفتم شاید امتحانم خوب شده است اما بعد معلوم شد که من در این امتحان نفر اول شده ام و نفر دوم هم دکتر هوشنگ مومن زاده بود که اکنون از اساتید دانشگاه است و در آن زمان شاگرد پروفسور عدل بود.
این اتفاق با وجود شرکت متخصصین از خارج و داخل کشور برای من بسیار خوشحال کننده بود، پروفسور عدل واقعا خوشحال شده بود. چون‌ آن زمان پزشکانی که از خارج آمده بودند طرفداران بسیاری داشتند. من با اینکه به فرانسه رفته بودم به هیچ وجه ادعایی نداشتم و خودم را فقط شاگرد پروفسور عدل می دانستم.

این اتفاق آغاز یک دوران جدید در زندگی شما بود، در این زمان شما بخش جراحی بیمارستان شریعتی را پایه گذاری کردید؟ درباره آن توضیح می فرمایید؟
من بصورت پاره وقت در بیمارستان سینا شروع به کار کردم. در بخشی که در آن بودیم تغییر و تحولاتی بوجود آمد، رئیس بخش بازنشسته شد و بعد از تقسیم بخش، قسمتی را برای اداره به من سپردند. بعدها آنجا به بخش داخلی تبدیل شد و به همین دلیل بیشتر وقت من درکتابخانه می‌گذشت. قرار شده بود که بیمارستان فعلی دکتر شریعتی را راه اندازی کنند. این بیمارستان چندین سال بود ساخته شده بود اما بیمارستان عمومی نبود بلکه قرار بود مخصوص رشته های خاص روانی یا زنان باشد.
قرار شد در دانشگاه تهران مراکز پزشکی بوجود بیاید که ۳ مرکز را تعیین کردند. یکی مرکز پزشکی بیمارستان امام خمینی (ره) فعلی که آن زمان پهلوی نام داشت، یکی مرکز پزشکی رازی که مجموعه بیمارستان سینا، بیمارستان رازی و بیمارستان امیراعلم بود و یکی هم مرکز پزشکی داریوش کبیر بود که قرار بود آن را راه اندازی کنند، برای ریاست آن هم پرفسور عاملی انتخاب شد که وی در آن زمان در بیمارستان سینا جراح اعصاب بود. زمانی که وی شروع به راه اندازی مرکز کرد صحبت از این بود که تمام کسانی که برای آنجا انتخاب می شوند تحصیل کرده های خارج باشند. پروفسور عاملی هم از پروفسور عدل خواهش کرد چون شما بیمارستان سینا را ساخته و پرداخته اید و همه بخش ها را راه انداخته اید، تشریف بیاورید به بیمارستان شریعتی در مرکز داریوش کبیر و درآنجا مدیر گروه جراحی و رئیس بخش جراحی عمومی شوید. آن موقع مدیر گروهی مانند حالا نبود که مثلا ارتوپدی گروه خودش را داشته باشد بلکه یک گروه جراحی بود که آن‌هم مدیرش پروفسور عدل بود. ایشان وقتی به این مرکز آمد تمام رشته های جراحی مثل جراحی اعصاب، اورولوژی، جراحی قفسه صدری و جراحی عمومی همه جزء گروه جراحی بودند.
پروفسور عدل برای ریاست گروه به مرکز آمد و پروفسور عاملی از وی خواست یک نفر از شاگردان اش را معرفی کند تا بتواند در کارها و برای اداره بخش جراحی و کارهای گروه چون ایشان گرفتاری زیاد داشت، کمک کند. پروفسور عدل لطف کرد و بنده را انتخاب کرد که به آنجا بروم.
من و دکتر غفور زاده متخصص بیماری های زنان و زایمان که انسان بی نظیری بود و دکتر عاملی که تنها اعضای تحصیل کرده ایران بودیم کار را آغاز کردیم.
بالاخره در آذرماه سال 1353 بیمارستان افتتاح شد. ما برای خرید همه وسایل، تخت و تشک و هر چیزی که شما فکر کنید کمک کردیم. زمانی که بیمارستان افتتاح شد پروفسور عدل رئیس بود بنده هم به  معاونت ایشان کارها را اداره می کردم. در آن زمان مدیرگروه بیش از۲ دوره نمی توانست مدیر باشد و بعد از آنکه دو دوره پروفسور عدل به اتمام رسید، قرعه مدیر گروهی به نام بنده افتاد و با رای اعضای هیات علمی به عنوان مدیرگروه انتخاب شدم.
زمانی که انقلاب شد بیمارستان شریعتی بیمارستان فعالی در دوران انقلاب بود و مردم به علل مختلف به آنجا می رفتند. پس از انقلاب ۳ مرکز پزشکی گفته شده در یکدیگر ادغام شد و بعنوان دانشکده پزشکی دارای قسمتهای تئوری و بالینی تشکیل شد و در نتیجه من بخش جراحی را اداره می کردم و دیگر مدیر گروهی هم خواه ناخواه منتفی شد و بعد هم من داوطلب نشدم.

غم انگیزترین خاطره شما به پروفسور عدل بازمی گردد، برایمان از آن لحظه بگویید؟
غم انگیزترین اتفاق زندگی من در سال 1358 افتاد. روزی در راهرو، از برابر اطلاعات بیمارستان رد می شدم که مامور اطلاعات مرا صدا کرد و گفت: «آقای دکتر نامه رسان دانشکده آمده و یک کاغذ برای پروفسور عدل آورده و من پروفسور عدل را نمی شناسم.» نامه رسان تازه آمده بود و پروفسور را نمی شناخت. رفتم جلو و گفتم چکار داری گفت حکم بازنشستگی ایشان را آوردم. من حال بدی شدم.
پروفسور عدل در فرانسه تحصیل کرده و انترن بیمارستان های پاریس بود که در آن زمان عنوان بسیار بالایی محسوب می شد. دانشکده پزشکی پاریس وی را به عنوان عضو هیئت علمی دانشکده پزشکی پاریس انتخاب کرده بود اما با وجود این وی به ایران بازگشت. آقای پروفسور اوبرلن فرانسوی که دانشکده پزشکی دانشگاه تهران را پایه ریزی کرد و ساخت به دلیل اینکه پروفسور را می شناخت وی را برای تدریس در دانشکده پزشکی انتخاب کرد. وی خدمت نظام رفته بود و با همان لباس سربازی در دانشکده درس می داد. بعدها هر جراحی که در دنیا رواج پیدا می کرد. سالی یک ماه به فرانسه می رفت و در آنجا چیزهای تازه ای که می دید در ایران پیاده می کرد.
آن وقت یک نامه رسان در دانشگاه تهران که ایشان را نمی شناخت نامه بازنشستگی او را آورده بود و من از این موضوع بسیار ناراحت شدم، اما نامه را گرفتم و به وی رسید  دادم  و عصر به مطب پروفسور عدل رفتم و با ناراحتی گفتم چنین اتفاقی افتاده است. پروفسور خیلی خونسرد نامه را از من گرفت، خواند و گفت هدایت من واقعا نمی دانم چرا استاد ممتازی دانشکده پزشکی را پذیرفتم چون ایشان آن زمان بازنشسته شده بود. بعد به ایشان گفتم وقتی شما نیستید با چه دلخوشی کارکنیم. گفت نه. همه تو را می شناسند شما دو کار برایتان مهم است که انجام دهید یکی خدمت به مردم و دوم تربیت پزشک و جراح، تا می توانی بخاطر مملکت اینکار را انجام بده. گفتم تمام این کارهایی که تا حالا کردم برای مملکت بوده، چشم ادامه می دهم و ادامه دادم.

آقای دکتر شما هیچگاه مطب نداشتید؟
در آن زمان در مرکز داریوش کبیر، افراد تمام وقت جغرافیایی می شدند یعنی اگر بیمار خصوصی هم داشتند، باید در بیمارستان پذیرش می شد. اما افراد زیادی به این مسئله توجه نکردند، پروفسور عاملی و من قبول کردیم و بعد از آن دیگر کار خصوصی انجام ندادم تا به امروز. با وجودی که پیشنهادهای بسیاری داشتم چون به پروفسور عاملی قول داده بودم، سر قولم ایستادم. به هرحال من تا سال ۱۳۸۰ در بیمارستان دکتر شریعتی بودم و در سن ۷۰ سالگی بازنشسته شدم. برای من مراسمی گرفته شد و من را به یاد نحوه بازنشستگی پروفسور عدل انداخت و از این رو ناراحت بودم که پروفسور عدل به آن شکل و من که شاگرد دنباله رو ایشان بودم، به این حالت بازنشسته شدم. به هر صورت تا به امروز دوباره دعوت به کار شدم و در بیمارستان دکتر شریعتی کار می کنم.

در سال های دهه 30 که شما وارد دانشکده پزشکی شدید، دانشکده چگونه بود؟ رابطه شما با همکلاسی ها و استادان به چه شکل بود؟ به نظر شما اکنون تفاوت هایی میان رابطه‌ استاد و شاگرد وجود دارد؟ اولین روزی که وارد کلاس دانشکده پزشکی شدید را به یاد می آورید؟
عرض کنم که در سال ۱۳۲۹ که همزمان با صحبت ملی شدن صنعت نفت بود، جو سیاسی بین دانشجوها برقرار بود. دارو دسته های مختلف توده ای، مصدقی و ... حضور داشتند. اما دانشجوهای آن زمان بیشتر به رشته پزشکی عشق داشتند تا اینکه فکر اقتصادی درباره این رشته داشته باشند.
روز اول که وارد دانشکده پزشکی شدم، آن سرسرای بزرگ که هنوز هم هست ابهت زیادی برایم داشت. یک سالن آمفی تئاتری هم بود که نام آن را دکتر فرهاد گذاشته بودند (نام جدیدش را نمی دانم) و بعدها که سالن ابن سینا را ساختند، چندان دیگر از آن استفاده نمی شود. صبح روز اول که به کلاس رفتیم، معلمین آمدند و همانند دوران دبیرستان به آنها گفتیم به ما نصیحت کنید، آقایان هم واقعا نصایحی کردند که پزشکی کار سختی است و باید به مردم خدمت کنید. بعداز ظهر همان روز درس آناتومی داشتیم. مرحوم  دکتر گنج بخش استاد آناتومی بود، وارد کلاس شد و گفت ابتدا قبول شدن آقایان را در دانشکده پزشکی تبریک می گویم و ثانیا استخوان «چنبر» و استخوان ... و شروع کرد به درس دادن. حال ما هم دائم تکرار می کردیم که آقا نصیحت آقا نصیحت که وی زیر بار نصیحت نرفت و شروع کرد به درس دادن. آن زمان بود که ما تازه فهمیدیم که دانشجو شدیم، درس می خوانیم و اینجا دیگر دبیرستان نیست که شیطنت کنیم.

غیر از پروفسور عدل از اساتید دیگرتان هم نام ببرید؟
در آن زمان اساتید بزرگی داشتیم. دکتر فرهاد، رادیولوگ معروف که استاد فیزیک ما بود. دکتر علی وکیلی که استاد داخلی بود، وی هم از انترن های پاریس بود و با یک تخته سیاه و گچ که تنها وسایل کمک آموزشی ما در آن زمان بود با خط زییا و فوق العاده چنان درس می داد که واقعا مسحور کننده بود. از اساتید دیگرمان، مربوط به آناتومی بودند که سه نفر اساتید اصلی و چندین استاد جوانتر هم بودند که به ما آناتومی درس می دادند. در آن زمان از سال دوم به بیمارستان می رفتیم.

اولین باری بود که روپوش سفید پوشیدید و به بیمارستان رفتید را به خاطر می آورید؟
البته ما در آزمایشگاه ها هم روپوش سفید می پوشیدیم و یا مثلا انگل شناسی یا یک درس فیزیوپاتولوژی که حیوانات را آنجا تشریح می کردیم. اما وقتی به بخش های جراحی رفتیم برای اولین بار با این مسئله روبرو شدم. بخشهای جراحی متعدد بود و همه از الف تا ی تقسیم بندی می شدند و  من هم «هدایت» همیشه نفر آخر بودم. بیمارستان سینا، بیمارستان هزار تختخوابی و بیمارستان رازی بخش جراحی بسیار خوبی داشتند.
دکتر هنجن که تحصیلکرده آلمان بود جراح بسیار خوبی بود که در خدمت ایشان بودیم و دوره جراحی را به مدت دو سال گذراندم. در بخش داخلی هم به بیمارستان وزیری رفتم که دکتر مظاهر استاد بسیار بزرگوار و از هر نظر بی نظیر آنجا بود. سپس رشته های مختلف با زمان های کوتاهتر مانند اطفال، زنان، پوست، چشم، گوش و حلق و بینی و ... . که اساتید بسیار معروفی آنها را درس می دادند که از معروفترین آنها پروفسور شمس که واقعا استادی نمونه بود. پروفسور شمس معروف بود که آنقدر دقیق است که همه ساعت خودشان را با ساعت ۶:۳۰ دقیقه صبح ( زمان ورود وی به بیمارستان فارابی) میزان می کردند.
باید ساعت ۷ صبح سر کلاس می بودیم، حال شما فکر کنید با وسایل نقلیه آن زمان من از بالای پیچ شمیران می آمدم به دروازه قزوین. به هر صورت این دوره را گذراندم و بعد از آن دوره انترنی آغاز شد که جراحی داخلی اجباری بود رشته های دیگر را هم به میل خودمان می توانستیم انتخاب کنیم و پس از آن هم امتحان دستیاری دادم.

علاوه بر شخصیت پروفسور عدل که خیلی بر روی شما تاثیرگذار بود، چه عامل دیگری در انتخاب رشته جراحی از سوی شما تاثیر گذاشت؟
در دوره دانشجویی و انترنی آن زمان وقتی می دیدم که با اینکه وسایل جراحی بسیار کم است اما چه بیمارانی را با جراحی نجات می دهند به این رشته علاقمند شدم. در عین حال لفظ جراح نام بزرگی بود اما بیشتر از همه شخصیت پروفسور عدل بود که باعث شد من جراحی را انتخاب کنم.

جراحی امروز با جراحی در زمان شما چه تفاوت هایی دارد؟
تفاوت جراحی گذشته با امروز در وسایل است. اما طب بالینی بسیار مهم بود، یعنی جراح خوب، باید در بالین بیمار به خوبی شرح حال بگیرد و بیمار را به خوبی معاینه کند. گوشی بسیار مهم بود. طبیب باید همیشه گوشی همراهش باشد. معاینه قلب، ریه، شکم و همه اینها به طور کامل انجام شود که متاسفانه امروزه این موضوع دارد از بین می رود. وسایل کمک پزشکی که آمده، آزمایشگاه، عکس برداری و رشته های دیگر به گونه ای طب را تغییر داده که عده ای از پزشکان واقعا به این وسایل وابسته شدند.
پروفسور عدل همیشه گفته است، من هم به بالطبع از ایشان می گویم آپاندیسیت یک تشخیص بالینی است اما امروزه برای همین مشکل انواع عکسبرداری، سونوگرافی و سی تی اسکن را انجام می دهند. این موضوع آنقدر بد شده که با اینکه خودم هنوز در درمانگاه با همان سیستم قبلی بیمار را معاینه می کنم بیماران به عکس و آزمایش عادت کرده اند و در بدو ورود آنها را به من ارائه می دهند.
تاسف من از این است که طب بالینی کم کم از بین می رود. البته در حال حاضر می خواهند تغییراتی ایجاد کنند که دوباره تشخیص بالینی که بسیار می تواند به این وسایل جدید کمک کند، رواج پیدا کند.
طب بالینی کنار رفته اما نمی شود منکر وسایل جدید شد. ما درس آناتومی را چهار تا پنج سال می خواندیم یکی از دروس آناتومی توپوگرافی بود که  پروفسور حکیم استاد درس می داد. مثلا اگر شکم را باز کنیم چه اندام هایی را می بینیم اما اکنون دستگاه‌هایی مانند سی تی اسکن کار را راحت تر کرده است.

به نظر شما یک پزشک نباید طب بالینی را فراموش کند؟
ابدا. چون بالین اصل طب است و دستگاه های تشخیصی در حقیقت کمکی هستند که تشخیص را تکمیل می کند. بیمارستان تحولات عظیمی پیدا کرده، مثلا در قدیم اگر کسی آنفاکتوس (سکته قلبی) می‌کرد یک شربت گیاهی به نام «پاسی فلورین» به او می دادند اما حالا عمل های جراحی چندین ساعته کارگذاری دریچه قلب انجام می شود که شاهکار به حساب می آیند.

شما از سال ۱۳۴۰ به بعد به عنوان یک استاد تدریس هم داشتید. انگیزه شاگردانی که به رشته پزشکی می آمدند چه تفاوتی با امروز پیدا کرده است ؟
به نظر من متاسفانه انگیزه ها بسیار تغییر کرده است. مساله این است که زمان گذشته هر کسی که پزشکی می خواند (از خود من بگذریم) به پزشکی عشق داشت اما حالا یک فشار خانواده و کلاس های کنکور است و دیگر اینکه فکر می کنند پزشکی از نظر اقتصادی بسیار خوب است. ممکن است پزشکان از نظر اقتصادی قشر متوسطی باشند اما واقعا با یک تاجر یا مهندس قابل مقایسه نیست. در عین حال اینکه هر شغلی محترم است اما اکنون فکر اقتصادی به انتخاب رشته پزشکی غلبه پیدا کرده است.
در زمان ما وقتی بحث انتخاب رشته می شد، یادم می آید اولین رشته ای که مهم بود، دستیاری بخش  پروفسور عدل بود. در آن زمان به علت جنگ کره رفتن به آمریکا به راحتی صورت می گرفت. بسیاری از بیمارستان های آمریکایی با نامه ای که می نوشتیم پذیرش می کردند. امتحانات ECFMG و امتحانات جدیدی که اکنون وجود دارد در کار نبود اما چون آمریکایی ها پزشک کم داشتند، بسیاری از افرادی که در امتحان بیمارستان سینا شرکت کردند، قبول شدند و به آمریکا رفتند، به طوری که نصف کلاس ما که حدود ۳۰۰ نفر بودند به راحتی به آمریکا رفتند. البته اگر می خواستند بورد  بگذرانند آن وقت باید امتحان ECFMG را می گذراندند.
اکنون رشته جراحی افت پیدا کرده و کم مشتری شده است اما در عوض رشته های رادیولوژی، چشم، پوست، آزمایشگاه که درآمد در آنها بیشتر است، مشتری های بیشتری دارد. متاسفانه توجه به دو رشته داخلی و جراحی که به اصطلاح مادر همه رشته ها هستند در حال حاضر مثل قبل نیست.
دلیل آن هم این نیست که سخت تر هستند اما subspecialty ها که متاسفانه تحت تخصص هستند و به اشتباه نام آن را فوق تخصص گذاشته ایم موجب شده همه دنبال فوق تخصص بروند.

هیچ وقت فکر نکردید به خارج از کشور بروید  و در آنجا زندگی کنید و کار و تحصیل را در آنجا ادامه دهید؟
من عاشق ایرانم. اجدادم همگی اینجا بودند. جای دیگری نمی توانستم زندگی کنم. آن مدتی هم که فرانسه بودم روزشماری می‌کردم که به ایران برگردم. آن موقع جوان بودم و محیط آن روز تهران از زمین تا آسمان فرق داشت، ولی با وجود این بعد از انقلاب هم چون من یکسال دوره دیده بودم، می توانستم آنجا بروم و به من کار می دادند اما من هیچ وقت فکر نکردم که از ایران بروم.
ملت ایران، آنهایی که مالیات واقعی می دهند کارمندان و کارگران هستند یعنی قبل از اینکه حقوق شان را بگیرند مالیات اش را کم می‌کنند من با پول ملت پزشک و متخصص شدم و یک شاهی بابت اینها پول ندادم، آن وقت من از ایران بروم، نه.

کمی هم از زندگی خصوصی‌تان بفرمایید ؟
من همسر و فرزند ندارم. این مسائل به این دلیل در زندگی من رخ نداد چون همیشه در زندگی قانع بودم ولی اگر زن و بچه داشتم قانع نبودند و از من به عنوان یک جراح و یک انسان سرشناس توقع داشتند. من حتی در مدت کوتاهی که مطب داشتم از ارتباط مالی با بیماران رنج می بردم. به همین دلیل است که فکر کردم خودم تنها بمانم و آنها نباشند چون اگر باشند، آن‌وقت من باید دنبال خواسته های آنها بروم.
من با خواهرم زندگی می کنم و بالاخره خانمی درخانه هست. یک عمر به این زندگی عادت کردم. هر روز قبل از ساعت ۶ از خانه بیرون می آیم و چون خلوت است، تا بیمارستان شریعتی رانندگی می کنم و بعد به منزل برمی گردم.
البته سیستم سروقت بودن اکنون هم وجود دارد. همه ۷ صبح سرکار، سر ویزیت و سر کلاس هستند و بعد از ساعت ۸ هم اتاق های عمل شروع می شود. اما مسئله مهم این است که در زمان ما برای درس های بالینی دانشجو باید سرساعت کلاس می آمد اما این اواخر که من کلاس می رفتم وقتی ساعت ۸ صبح سرکلاس می رفتم ۵ -۴ نفر بیشتر سر کلاس نبودند و گاهی متاسفانه جلوی کلاس می خوابیدند.
در حالی که در زمان ما کلاس های پروفسور عدل و کلاس های دکتر وکیلی در سال دوم و سوم دانشکده در تالار دانشکده پزشکی برگزار می شد تا حدی که این کلاس ها گنجایش نداشت و ما از یکی دو ساعت قبل می رفتیم جا می گرفتیم. چون آن موقع کتاب در دسترس نبود باید همه درس ها را می نوشتیم و عده زیادی سر پا می ایستادند ولی در حال حاضر اینگونه نیست.

به نظر می رسد که وسایل کمک آموزشی که اکنون دانشجویان در اختیار دارند بیشتر از اینکه به آنها  کمک کند مقدار زیادی آن ها را تنبل کرده؛ درست است؟
بله. بعضی ها هستند که مطالعه می کنند و می گویند من در کامپیوتر درسم را می خوانم و کتاب هم الحمد ا... به مملکت می آید و دانشجویان با آنها کار می کنند و اشکالی هم ندارد. اما این وسایل کمک آموزشی به خصوص برای امتحانات، کافی نیست. درست است که رفرنس و کتاب مشخص است اما بسیاری از دانشجویان بعضی نکاتی که در کتاب نیست و ما می گوییم، را نمی شنوند.

خاطره روشنی از آن زمان دارید که شما را بسیار ناراحت یا خوشحال کرده باشد؟
موضوع امتحان استادیاری بسیار خوشحالم کرده بود. به دو جهت، یکی اینکه نفر اول شدم و دیگر اینکه برای مردم تحصیلات خارج از کشور مهم بود و من بین آنها اول شدم. ضمن اینکه برای دانشگاه هم مهم بود. دومین موضوع هم رفتن به بیمارستان دکتر شریعتی بسیار خوشحالم کرد. من بیمارستان سینا را خیلی دوست داشتم، ولی وقتی آنجا رفتم من در بخش جراحی تک بودم و در بین ۴ همکاری که ۲ نفر از آمریکا و ۲ نفر از فرانسه بودند. بسیار زحمت کشیدم و ثابت کردم که در ایران هم طب، پیشرفته است.
مسائل تاسف‌آور هم بود اما گفتنی نیست. گاهی انسان فکر می کند کاری به نفع است، اما بعد که انجام نمی شود، تاسف می خورد. تنها چیزی که مرا بسیار تکان داد خاطره نحوه بازنشستگی پروفسور عدل بود. به قول نویسنده معروف و قوم و خویش خودم داغ او را هنوز همراهم دارم.

دوستان و آشنایان هیچ وقت به شما نمی گویند که چون شما استاد بزرگی هستید نصیحتی به جوان ها کنید تا پزشکی بخوانند. اگر این درخواست را داشته باشند شما به آنها چه می گویید؟
من درست عکس آن را می‌گویم و می‌گویم پزشکی نخوانید. الان برادرزاده ای دارم که در کنکور در گروه زبان رتبه دو رقمی و در گروه تجربی رتبه چهار رقمی دارد اما به شدت به رشته های دندانپزشکی و داروسازی علاقه مند است. هرچه می گویم می توانی در رشته زبان دانشگاه تهران بهتر تحصیل کنی به هیچ وجه حرف مرا نمی خواند. می گویم اگر در پزشکی عاشق هستید بروید وگرنه بخاطر مسائل دیگر می خواهید بروید به این رشته نروید. آن دوران گذشت که پزشک صاحب درآمد زیاد می شد، حالا بعضی رشته ها درآمد خوبی دارد.

خاطره ای از خودتان یا همکلاسی هایتان در زمان مواجهه با جسد و حضور در سالن تشریح دارید؟
یادم نمی آید که کسی از همکلاسی هایم در زمان حضور در سالن تشریح غش کرده باشد. اما زمانی که برای جراحی به بیمارستان رازی رفتم، خدا رحمت کند پسر عموی پدرم دندانپزشکی قبول شده بود، یکسال از من جلوتر بود. در آن زمان در بیمارستان رازی استثناَ جراحی فک هم انجام می شد. او به من گفت می خواهم جراحی آپاندیسیت یاد بگیرم من گفتم نه ! برو همان جراحی فک. او با من به اتاق عمل آمد و ناگهان من صدایی از پشت سرم شنیدم و دیدم که نقش بر زمین شده است. البته امروزه تشریح به آن شکل نیست در حالی که ما چند نفرمان روی یک نعش کار می کردیم و از استخوان شروع می کردیم و تا تک تک اعضا پیش می رفتیم. فعلاً دانشجویان شخصاً تشریح انجام نمی دهند.

ممنون استاد. نکته دیگری هم هست بفرمایید.
شما از من خواسته بودید که از تقدیرهایم در دوران دانشکده نام ببرم. مشاغلی که برعهده داشتم مدیر گروه دانشکده داریوش کبیر، رییس بخش جراحی عمومی داریوش کبیر و بعد هم در بیمارستان شریعتی بود.
سالها قبل در کنگره های انجمن جراحان مکتب عدل دبیر علمی بودم. در زمانیکه دکتر فاضل رئیس فرهنگستان علوم پزشکی بودند عضو گروه بالینی این فرهنگستان بودم و یک روز هم حکم عضویت وابسته فرهنگستان علوم پزشکی به دستم رسید که سبب تشکر من شد.
با تشکیل هیأت امناء دانشگاه علوم پزشکی در دور اول چهار سال عضو هیأت امناء بودم عضو هیأت مدیره و هیأت امناء جامعه جراحان ایران بودم و پنج دوره دبیر علمی جامعه و کنگره های آن بودم.
من به عنوان اولین عضو هیئت علمی ممتاز دانشگاه علوم پزشکی تهران در رشته پزشکی در زمان ریاست جمهوری {آقای} هاشمی انتخاب شدم و تقدیرنامه را گرفتم. سه لوح تقدیر در جشنواره ابن سینا گرفتم که یکی متعلق به جرجانی است برای تحقیق، دیگری درباره تدریس و سومی برای اخلاق پزشکی. با اینکه بازنشسته هستم، اما امسال این لوح را دریافت کردم.
البته تقدیرنامه از نهادهای مختلف از جمله جامعه جراحان، گروه جراحی، بیمارستان دکتر شریعتی و نظام پزشکی گرفتم. من به مدت 30 دوره عضو هیئت و ۵ دوره هم دبیر بورد بودم. بعضی مشاغل هم به من پیشنهاد شد که تعدادی را قبل از اینکه حکم بدهند، قبول نکردم و یکی دو تا را حکم دادند ولی بعد قبول نکردم و استعفا دادم. چون کار اداری را دوست نداشتم و همیشه دلم می خواست کارهای علمی انجام دهم. تمام کارهایی که انجام دادم همگی جنبه علمی داشتند و هیچکدام جنبه انتفاعی و مالی برای من نداشت.
در هر صورت نصیحت من این است که ما برای بیماران مان ارزش قائل شویم. هر چقدر وسیله های کمکی آمد، طب بالینی را فراموش نکنیم. اخلاق مان در پزشکی با بیمارانمان باید خوب باشد. فکر نکنیم باید از بالا به بیمار نگاه کنیم بلکه همانند یک دوست و برادر با بیمار برخورد داشته باشیم./ق
بسیار متشکرم استاد، لذت بردیم.
خبرنگار: زهره بال
عکس: مهدی کیهان

انتهای پیام / *
کلید واژه ها
اخبار مرتبط
نظرات کاربران
کاربر مهمان
1397/06/01 12:32
0
0
میشود روزی افتخار شاگردی شما را در تحصیل علم و اخلاق داشته باشم??از هم اکنون که برای تهیه مقاله ایبه این سایت مراجعه کردم و با شما آشنا شدم تا تحقق این رؤیا تلاش خواهم کرد...
کاربر مهمان
1395/10/20 9:19
0
0
دکتر عزیز، دکتر بزرگ. سلام. کاش شما و امثال شما عمر جاودان داشته باشید. دوستتان دارم دکتر عزیز. منتظری
کاربر مهمان
1394/07/27 21:53
1
0
واقعا از اینکه افتخار شاگردی استاد را داشتم به خودم میبالم.ایشان به معنای واقعی حکیم هستند. در زمینه دانش پزشکی و جراحی،در مهارت جراحی و در اخلاق پزشکی سرآمد هستند.خداوند به ایشون عزت روز افزون و سلامتی عطا نماید.
کاربر مهمان
1394/07/26 17:53
0
2
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری. به جرات باید گفت. ایشان. یک پزشک نیستند بلکه یک حکیم واقعی است
کاربر مهمان
1394/07/26 13:41
0
0
عالی جناب ناب! تو بیدار ما در خواب
کاربر مهمان
1394/07/26 7:30
0
2
متاسفانه اخلاق هم رنگ باخته است.
کاربر مهمان
1394/07/26 0:18
0
3
با سلام .ایشان یکی از بهترینها هستند.از خداوند منان ارزوی سلامتی وعمری طولانی برای ایشان مینمایم
کاربر مهمان
1394/07/25 17:53
4
2
در ستایش استاد عالی مقام عالیجناب ناب پروفسور دکتر انوشیروان هدایت در كار خود به ذات خدا می‌ماند یعنی كه هر چه‌را كه می‌باید می‌داند؛ و هرچه را كه می‌خواهد می‌تواند چون ابر بر قلّه‌ها خیمه می‌زند. چون ببر بر پرتگاه‌ها گردن می‌افرازد. افتادگان - كه ما باشیم- را، به دامنه‌ی رفتارش، بر خود پذیراست؛ و بر ستیغ خویش، اما، همچون ستیغ، با خود تنهاست و ما نیز می‌شود كه از حضور به‌هنگام خود به جهان دم زنیم زیرا كه او معاصر ماست!
کاربر مهمان
1394/07/25 15:16
0
2
وقت شناسی و توجه کامل به کیفیت درمان بیماران از نکاتی بودند که از استاد هدایت یاد گرفتم. اینترن سابق ایسان
کاربر مهمان
1394/07/25 11:49
0
5
استاد هدایت عزیز و گرامی، آرزو می کنم هر جا هستید همیشه سلامت و پایدار باشید.
کاربر مهمان
1394/07/25 11:47
0
7
آروزی سلامتی و تندرستی برای استاد هدایت عزیز دارم.
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد